تبلیغات
شعر تبلور احساسات درذهن

عاشقانه

 

نوع مطلب :چند خطی از خودم ،

نوشته شده توسط:مرتضی اطمینان پاریزی

بوسه باران


شورو شوقی که تو به من میدادی
همه از وسوسه ی چیدن یک غنچه گل
زلبانت بوده است
و من مغروق به آن سرخ دوتا
وفرو رفته ی فکر
به آن غنچه ی گل
چون که در مهرو وفا
بدان مقصود رسیدم
دگر آن تک غنچه گل را
نتوانم دیدن
گلستانی پر زآن غنچه گل
که شعف از همشان موج میزد
وبه رقصی ملطوف
در نگاهم
نی نی چشمان وجودم
خودنمایی می کرد
توبگویی من را
لبخندی برلب
دهنی باز نه تمام
خیره بر رقص گلان
به تماشا بودم
هر گلی
چون که دلم خواست که من برچینم
حیفم از آن دگر آمد بخدا
ومن دلشده اکنون سالهاست
که از آن باغ گلی می چینم
واحساسم
مثل آن لحظه ی اول باریست
که به آن باغ توانستم رفت
آری...
بوسه باران لبانت
آرزویی جاریست



چند خطی که شاید بتوان نامش را شعر گذاشت

 

نوع مطلب :چند خطی از خودم ،

نوشته شده توسط:مرتضی اطمینان پاریزی

مادر


آری ای مادردگرتاب ندارد چشمم

دیدن صحنه ی دستت که زوالش پیداست

وقسم می خورم اکنون که نتوانم دید

که جگرگوشه ی من یعنی تواشک میریزی

چه به حزن و به چه به شوق نداردفرقی

حرف هایت وقتی که به لرزش صدایت برون می آید

چون صدای ملکوت مرگ است

مرا می خواند

ودلم میگیرد

و دلم میلرزد

می فشارد گلویم راسخت

بغض من که چون طناب دارست

مرگ را می خواهم مادرم غمگین است

نیمه شب چشم هایم باز است

پرده سکوت

میدرد ازهم صدا می آید

برمیخیزم و به صد فکرپلید

که صداازسمت بستر مادرم می آید

پابرمیدارم

جاذبه دوصدچندان است

قفس دلهره دردور تنم پیدا است

آری...

مادرم می نالید

به اومیگویم که چرا می نالی؟

لبخندی بر لب بهر عشق تواست فرزندم

اورا می بوسم

کنج تاریکی شب ندارد تحمل پایم مینشینم

از تمام اندام وجودم درماندگی می بارد

وهراسان به حق میگویم با خواهش و با تادیب

نیاید آن دم

که دگر زوال دستش نتوانم دیدن

ناله هایش نتوان بشنیدن

مرگ را می خواهم مادرم غمگین است



نفرین

 

نوشته شده توسط:مرتضی اطمینان پاریزی

نفرین براین سرزمین
که پهلوانانش معرکه گیران دوره گردی هستند که
دربازوانشان
توان گسستن زنجیرهای احتاج نیست
و شبها سرشاراز بوی نفرت انگیز
پریزاده های شبهای عاشقیست
نفرین بر این سرزمین